العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
140
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
اسرائيل بود به آن زن گفت : رفتارت با من دگرگون شده و سببش را نميدانم و دلم بر تو نگران شده و آن زن را دوشيزه بهمسرى گرفته بود ، و ميخواهم برايم سوگند بخورى كه جز من با مردى آشنا نشدى ، بنى اسرائيل كوهى داشتند بيرون شهر كه بدان سوگند ميخوردند و نزد آن محاكمه ميكردند و نزد آن كوه جوئى روان بود ، و كسى سوگند دروغ نزد آن نميخورد جز نابود ميشد . زن گفت : چون نزد كوه برايت سوگند خورم دلت پاك مىشود ؟ گفت آرى ، گفت هر گاه بخواهى ميخورم و چون عابد دنبال كارش رفت جوان نزد زن آمد و گزارش كار خود را با شوهرش به دو داد و گفت : ميخواهد مرا نزد كوه سوگند دهد و گفت نميتوانم سوگند دروغ بخورم و نه بشوهرم راستش را بگويم ، جوان سرگردان شد و گفت : پس چه ميكنى ؟ آن زن گفت فردا تو بامداد جامه چهارپادار بپوش و خرى برگير و بر در شهر بنشين تا چون بيرون شديم از شوهرم بخواهم خر تو را برايم كرايه كند و چون كرايه كرد پيش رفت و مرا بردار و بالاى خر گذار ، تا براستى برايش سوگند بخورم كه دست كسى جز تو و دست اين چهارپادار به من نرسيده ، جوان گفت به چشم بسيار خوب و چون شوهرش آمد به او گفت : برخيز نزد كوه بيا تا بدان سوگند خورى گفت من توانا نيستم پياده بروم ، گفت بيرون شو و اگر چهارپا دارى يافتم برايت كرايه كنم ، برخاست و پيراهن نپوشيد . و چون با شوهرش بيرون شدند ، ديد جوان چشم به راه اوست و به او فرياد زد اى چهارپا دار خرت را به نيم درهم به من كرايه ميدهى تا كوه ؟ گفت : آرى ، و پيش دويد و او را برداشت و سوار خر كرد . و رفتند تا بكوه رسيدند و زن بجوان گفت : مرا فرود آر تا بكوه بالا روم و چون جوان نزد او رفت خود را از بالا سر به زير انداخت عورتش نمايان شد و بدان جوان دشنام داد و او گفت : به خدا من گناهى ندارم ، سپس دست دراز كرد و بكوه ماليد و سوگند خورد كه كسى به من دستنزده و آدمى چون تو از روزى كه ترا شناختم به من نگاه نكرده جز تو و اين چهارپادار ، و آن كوه سخت به خود لرزيد و فروريخت